|
آرامش در میان کلمات
|
مادر بزرگم، مادر و پدر پیری دارد که به گمانم 60سالی هست که با هم زندگی می کنند. پیری حسابی رستشان را کشیده. گوشهاشان سنگین است، باید داد بزنی تابشنوند و به سمعک هم روی خوش نشان نمی دهند. کم کم دارند آدم ها را هم فراموش می کنند. مخصوصا آقا اصلا کسی را نمی شناسد. قند و فشارخون و چربی و ... هم رنجورشان کرده. آن وقت با همه این اوصاف برای مادربزرگم دل می سوزانند که چگونه تنها می ماند. ننه می گوید: من نمی دونم عزیزه چه جوری تنها می مونه. این مَرده اگه یه روز نباشه من دق می کنم. جانشان به جان هم بند است. یکیشان چند ساعت نباشد دیگری طاقت نمی آورد. قضیه عاشقی هم نیست. مادرم می گوید: می گن زن و شوهر دو دوره با هم خوبن، یکی اول زندگی و یکی هم آخرش. تنهایی می ترساندشان.
حالا ننه را برده اند بیمارستان برای عمل سنگ صفرا. در مدتی که بیمارستان است هر روز یکی از 8 بچه شان (جز مادربزرگم که تهران است) می ماند پیش آقا. گویا بنده خدا مدام نگاهشان می کند، می گوید: حالا من چی میشم... کی از من مواظبت می کنه... کی پیشم می مونه... هروقت هم که بچه هایش یک لحظه از جاشان بلند می شوند ترس برش می دارد: تورو خدا بمونید... نرید... بشینید دیگه... دوستشان دارم... خدا کند ننه زودتر مرخص شود...
زندگی است دیگر...
پ.ن: حال الانم دقیقا اینطوری است صاد عزیزم: خواب دارد کم کم توی چشمانم پرسه می زند؛ درسهایم مانده... تلمبار شده اما چه کنم نوشتنم می آید...
پ.ن 2: ننه فوت کرد :(
عرق دست ها و پاهایم دیوانه ام کرده. آمده بیمارستان کنار دانشگاه تا شاید درمانی پیدا کنم. به هزار زحمت پزشک طرح پایش سلامت را راضی کرده ام به دکتر متخصص معرفی ام کند. کلی توضیح داده ام که نه کمبود کلسیم است و نه کم خونی. قید کلاس زبان را زده ام و نشسته ام در اتاق انتظار بخش غدد. نود درصد کسانی که اطرافم هستند مسنند و اغلب به خاطر دیابت آنجا هستند. یکی شان حالش خیلی بد است. تمام دیشب را در اورژانس بوده و بهتر نشده. سرگیجه دارد، روی صندلی هم نمی تواند صاف بنشیند. پزشک دوباره ارجاعش می دهد به اورژانس. طی یک ساعت انتظار فهمیده ام تمام پزشکانی که در اتاق نشسته اند دستیاران فوق تخصص غدد هستند. یکی شان اما فقط فشار خون می گیرد، پشت میز هم نمی نشیند. نوبتم که می شود می روم داخل. وقتی در جواب دکتر می گویم مشکلم عرق کف دست است زیاد خوشش نمی آید. مشکلم در برابر این همه بیمار دیابتی ... به نظر می رسد. جواب آزمایشم را نگاه می کند: تو بیمارستان طالقانی هم که آزمایش تیرویید دادی...هم... همکارانش می خندند ولی من منظورش را نمی فهمم! ادامه می دهد: ببین ما آزمایش های اینجا رو قبول نداریم، می نویسم بری... این یکی دیگر نمی تواند بفرستدم پی نخود سیاه. قبل از اینکه جمله اش را تمام کند توضیح می دهم که از بچگی چندین بار آزمایش تیرویید داده ام. می دانم مشکل از جای دیگر آب می خورد. رضایت می دهد به جای آزمایش غدد تیروییدم را چک کند. مقنعه ام را می زنم بالا، گردنم را ببیند. همین طور که با دوستانش حرف می زند گاهی می گوید"قورت بده" بعد تازه یادش می افتد باید بیاید دست بگذارد رو گلویم و اینبار کمی جدی تر"قورت بده" دیگر چیزی برای پایین دادن نمانده، حس می کنم دارم زبان سومم را می بلعم که قانع می شود تیروییدم سالم است. برگه معرفی نامه را گذاشته جلویش که بنویسد مشکل خاصی ندارم. لابد چون مرض قند ندارم و تیروییدم هم سالم است. نمی خواهم به این زودی تسلیم شوم. دارم برایش توضیح می دهم شنیده ام که می تواند از کبد باشد که همان پسری که فشار خون می گرفت می آید بالا سرم. به گمانم رزیدنت است. اول برگه معرفی نامه را می خواند و بعد نگاه می کند به دست هایم. دست هایم هم لطف کردند و شرمنده ام نکردند جلوی دکتری که کلا مشکلم را مشکل نمی داند. دست هام خیس خیسند. رزیدنت با هیجان دست می کشد کف دستم و به دوستانش نشان می دهد: ببین... خیلیه ها... خیلی عرق می کنه... اینجوریشو ندیده بودم... کِیا اینجوری میشه؟(خطاب به من) می گویم معلوم نیست. همچنان هیجان زده است. می گوید: دکتر تو غدد درون ریز اگه از تیرویید نباشه از چی می تونه باشه؟ دکتر اما همچنان سرد است. می گوید زیاد پیگیر نباش. هیچ وقت کاملا خوب نمی شود. پسر رزیدنت اما چیز دیگری می گوید: حتما پیگیری کنیا. برو دنبالش. به ماهم خبرش رو بده. لبخند می زنم و از اتاق می آیم بیرون. مهم نیست که نتیجه نگرفتم، اولین بار بود کسی با این همه هیجان و اشتیاق و بدون کراهت به دست هایم نگاه می کرد.
Let's do it... Let's fall in love
پ.ن : این یک پست نسیت. این یک استتوس است که من دوست ندارم در کتاب چهره بنویسمش
تکه آخر پیتزا را می گذارم برای بعد و می روم بالکن تا ببینم چه خبر شده. مرد همسایه قفل فرمان در دست، سینه به سینه کفاش افغان سرکوچه ایستاده و فحش می دهد. می گوید کفاش دزد است، کلاه بردار است. می گوید: تو جنس ۱ تومنی رو ۲ تومن می فروشی. تو کلاه برداری. زنگ می زنم ۱۱۰ بیاد ببردت. باید از اینجا بری. اینها را می گوید و فحش می دهد. قفل را هم الکی گرفته دستش. شاید برای همین است که کسی سعی نمی کند ساکتش کند. مرد افغان اما چیزی نمی گوید. به نظر نمی آید ترسیده باشد انگار فقط صبرش زیاد است. دلم می خواهد بروم پایین بگویم:< آقا بیا برو. چی کارش داری؟ تو مملکت میلیاردی کلاه برداری می کنن، ککتون نمی گزه حالا تو چونه یه تومن دو تومن می زنی؟ هر چی که هست کمتر از تو مزاحم مردم شده. چه خبره صداتو بلند کردی سر ظهری؟ بیا برو آقا.> اینها را بعدا می فهمم. بعد که می فهمم چقدر عصبانی ام کرده اینها به ذهنم سرازیر می شود. آن موقع هیچ نمی گویم. فقط نگاه می کنم. صبر کفاش دارد تمام می شود. می گوید: خوب کردم. مرد همسایه بیشتر شاکی می شود. خیز برمی دارد که بزندش. چند نفری جمع شده اند. کمتر از انگشتان دست. آقای میانسالی از دور می آید. مرد همسایه را صدا می کند، به اسم. می گوید آرام باشد و نزدیک می شود. مرد همسایه بی که براش مهم باشد بقیه چه می گویند. بی که کسی دخالت کرده باشد، سوار ماشینش می شود. از پنجره می گوید: تو باید از اینجا بری. من عصر بازم میام. نباید اینجا باشی. و می رود. یک نفر دارد با کفاش حرف می زند. صدایشان را نمی شنوم. کفاش افغان محل به صندلی همیشگی اش کنار دیوار برمی گردد. یاد آخرین تکه پیتزایم می افتم...
ماه کامل زردرنگ از پنجره اتاقم نگاهم می کند. من هم هرچند دقیقه یکبار سرم را از درسنامه بیوشیمی -که او هم از دوستان جدیدم است- بلند می کنم و با لبخند از شکیباییش تشکر می کنم. از درس خواندن که خسته می شوم میایم کنار پنجره. دیگر کم کم دارد بالا می رود و کرچک می شود. در سکوت مدتها با هم حرف می زنیم...
من این اتاق را با هیچ جای دنیا عوض نمی کنم...